بیدار شدم و xa0صدای ماشینها و دستگاه بمن صبح بخیر گفتن... دنبال پوچم گشتم نبود... باید دیگه درختا و باغچه ی اون خونه و صدای گنجشکها و دریا و کوه های اطراف اون خونه و ابرا رو از یاد ببرم تا کمتر زجر بکشم.xa0 لعنت ابدی بر پدرومادرم...