سایه سیاه شب

متن مرتبط با «زندگی و دیگر هیچ» در سایت سایه سیاه شب نوشته شده است

نوشتن

  • نیلوبلاگ

    وقتی خشمگینم یا خیلی ناراحت یا خیلی خوشحال نباید حرف بزنم چه برسه به نوشتن..xa0 حرف نزدن که زیاد مهم نیست اما بدون نوشتن نمیشه زنده موند اینم میدونم که برای نوشتن خوب باید سنگ بود. یه سنگ مقدس xa0 xa0...

    ادامه مطلب
  • امروز

  • نیلوبلاگ

    ازپشت سیاهی خوابهایم از پشت سیاهی سرنوشتم، از پشت سیاهی بودنم...xa0 امروزطلوع کرد.. چون شب فانوس گرفت و دست مرا باخود برد....

    ادامه مطلب
  • هیچی و همه چی

  • نیلوبلاگ

    نمیدونم بچه ها فراموش میکنن چی دوست داشتن یانه. ولی من هرگز به هیچ کدوم از دوست داشتنام نرسیدم و بدتر از همه چی اینکه تک تکشونم یادمه. الان یه کمد صورتی قشنگ کنارمه. فقط یکم کثیفه. باید تمیزش کنم و از دیدنش لذت ببرم....

    ادامه مطلب
  • فکروخیال نیمه شب

  • نیلوبلاگ

    بیدارم و به باد فکر میکنم، به باغ، به حیوان از ادمی بیزارم.. ادمهایی که بجای پناه به سگها تواین سرما تو این گرسنگی که سرشون آوردن دارن سگها رو با سم میکشند، دارن حیوونیها رو نابود میکنند. اگر نیمه شب صدای نفرین ادمی یرای ادمی اثر داره من اونها رو به ابدیت لعنت و زجر نفرین میکنم اگر دعایا آرزوسازگاره من آرزو میکنم من دعا میکنم همه موجودات بی آزار همه عاشقان از شراین آدمهای شرور نجات پیدا کنند. زمین نجات پیدا کنه، هوا نجات پیدا کنه، درخت نجات پیدا کنه، حیوان نجات پیدا کنه... وای چقدر خوب بود اگه ا...

    ادامه مطلب
  • برو

  • نیلوبلاگ

    برم ازینجا؟...

    ادامه مطلب
  • کفتگو

  • نیلوبلاگ

    _چرا xa0خودتو اینقد کوچیک میکنی؟ _مگه ادم بزرگو کوچیک میشه؟ _تو باعث تحقیر خودت شدی _ من همچین دیدی ندارم _ ای بابا.. نمیبینی احمقت فرض کردن؟ _ اونا خودشون احمقن. من فقط خودمم. هرکاری بخام میکنم xa0و طرز دید دیگران رو تصمیمات و حتی کارای گذری من تاثیری نداره. من رهاترازاونیم که به طرز فکر کسی راجب خودم بها بدم xa0...

    ادامه مطلب
  • اون روز

  • نیلوبلاگ

    میخواستم ازش بنویسم.. ازونروزی که دنبال دوستم رفتم و اموزشگاشو رد کردم و از دونفر پرسیدم. دونفر که فک میکردن شناختمشون چون مشهورن.. نشناختم و باعث تعجب اونا شدم و بعد یکیشون بلافاصله بهم گفته بود فراخوان دادیم بصورت ازاد و گفت از چهرم خوشش اومده ..گفتم دوستم بلده چون دورشو دیده... منتظر مرخص شدن دوستم شدیم.. تا به اون بگن.. xa0و تو این مثلا انتظار حرف بود و شوخی.. ....xa0 xa0 راست میگفت... منو برای بازی میخواست . دختر بازی... xa0 xa0...

    ادامه مطلب
  • کوه

  • نیلوبلاگ

    پشت اون کوه چیه؟ بالای اون کوه چیه؟ پای اون کوه چیه؟ حس... فقط حسش کن...

    ادامه مطلب
  • خون

  • نیلوبلاگ

    من هرشب با خون دل میخوابم. امشبم روش... آدمهای بی منطق و پررو و خودخواه خودشون جهنم کاملن که من دچارش شدم. امیدوارم بتونم بچه هامو نجات بدم چون خودم که نابود شدم... ازغصه مریض شدم و دیگه چیزی نمونده ازم... فقط نگران اونام... فقط....

    ادامه مطلب
  • نشونه های من

  • نیلوبلاگ

    ویرانه ای که بشه من باشما باشم رو به هزار کاخ ترجیح میدم. روی هر مبلی که نشستم خاک رو تصور کردم و کنار شما بودنو و اینطور بود که تو جام قرار و آروم گرفتم... راهی رو میرم که راه ارامش و نجات شما باشه.. خوب میدونم دراین زمین هر حیوان و جانداری که نجات پیدا کنه یک دنیا xa0زیبایی و شکوه به این جهان اضافه میشه.. انسان زیر سایه ی شماست که انسانیت خودشو تکمیل میکنه... بچه های من... عزیزای دل من... نور عشق شما رو وسط سینه م کاشتم و میدونم روزی کنار شما و برای آرامش و خوشبختی شما عمر رو سپری میکنم. xa0...

    ادامه مطلب
  • بارون

  • نیلوبلاگ

    داره بارون می یاد خدای من.... خوشبختم با بارون... حتی کنار اتوبان...

    ادامه مطلب
  • خوشبختی

  • نیلوبلاگ

    تا بارون میباره.. وقتی یادم بره حسرتامو.. نه.. من هرگز نمیتونم تواین درد راحت بشینم و لاف خوشبختی بزنم.. الان بچه هام کجان؟ الان کوه و درختا چطورین؟ الان سکوت چه شکلیه؟ الان دریا چی میگه؟ .... اااااه...

    ادامه مطلب
  • باتوام

  • نیلوبلاگ

    تنها دوست من میخوای بری کربلا ازخودت خارج شی؟ دوروبرت پراز حیوانها و انسانهای محتاج هست که کمک به هرکدوم اینها چنان تو رو از خودت خارج میکنه که هیچ کربلا و مکه ای نمیکنه.. تنهادوست.. من امیدوار بودم ببینی راه خارج شدن ازخود و تمام توش و توان گذاشتن در راه دیگری هیچ کس به اون راه پیاده ی تو تا کربلا محتاج نیست..xa0 ولی ازپا افتادگانی هستن که به راه پیاده ی تو محتاجن. اگه بخاطر خودت میری اینو بدون تو بخاطر نجات خودته که کمک میکنی گره باز میکنی نه فقط نجات دیگری؟ بخدا کافی نیست اگه کمک کردی تا حالا...

    ادامه مطلب
  • تنها دوست

  • نیلوبلاگ

    دیشب قشنگ بود، من تو این شهر، تواین کشور، تواین دنیا.. یه دوست دارم. یه دوستی که میدونم همیشه عزیزم میمونه. یکی که دلش مث اب چشمه ی کوه xa0زلال و خنکه، یکی که نگرانش میشم نگرانم میشه، یکی که از خواهر نداشتم بی نیازم کرده، یکی که با وجود تفاوتها میچسبه به شباهتها و از تفاوتها نه میرنجه، نه عوض میکنه، نه اذیت میشه... از همه مهمتر یکی که پرجریان و پر انرژیه و هرگز از حرکت به طرف خوداگاهی نمی ایسته حتی اگه من نباشم که تواین زجر دلداریش بدم میدونم ادامه میده... دیشب قشنگ بود یه دوست یه اشنا چراغ تاری...

    ادامه مطلب
  • خواب یا بیداری

  • نیلوبلاگ

    نمیدونم خواب بودم یابیدار.. بچه هام کمک میخاستن. سگام.. امشب صدای ضجه ی گوسفندا و قهقهه شکم ادما می یاد.. بهم سخت شده زندگی..حتی مردگی...

    ادامه مطلب
  • زندگی

  • نیلوبلاگ

    خیلی کار دارم. باید برم.. مثل همیشه شهر به شهر. انتخاب من هیچ بوده پوچ بوده. زندگیم راه خودشو رفته و داره میره. من خواستم دستم بگیرم زندگی گفت آزادم بذار.. ولم کن... بذار خودم ببرمت. تو محدودی نمیدونی کجا میری. فقط میتونی وسط رفتن باز نمونی. اگه ایست کنی خودت زجر میکشی و میمیری. اگه زنده ای پیش برو، نه، تو نه. تو نمیتونی زمام منو بگیری.تو هم افساری دست من نداری، میتونی بیای میتونی وایسی زجر بکشی. انتخاب تو اینجا فقط باخودته. دل بسپر بذار من ببرمت. تو نمیتونی منو ببری. اگه بتونی ببری و اصرار کنی ...

    ادامه مطلب
  • و...

  • نیلوبلاگ

    گفت که ازت متنفرم.پس کی میری جن ده؟...

    ادامه مطلب
  • چطوری

  • نیلوبلاگ

    xa0دلم نگرفته، داره میترکه. حجم درد بزرگتر از خود دله. نمیدونم چطور تحمل کنم، چطور تاب بیارم...xa0 نمیدونم چطوری......

    ادامه مطلب
  • خواهر نازلی

  • نیلوبلاگ

    وای خدایا... شنگول.. پیدا کرد مارو...

    ادامه مطلب
  • آموزش

  • نیلوبلاگ

    باید خیلی چیزا یاد بگیرم، باید یاد بگیرم که فقط رو خودم حساب کنم، بخودم تکیه کنم ... باید خودخواهیو یاد بگیرم... باید یاد بگیرم باور این موضوعو که من شکل محض یه تنهایی بزرگم....

    ادامه مطلب