سایه سیاه شب

متن مرتبط با «غربت ابی» در سایت سایه سیاه شب نوشته شده است

غربت

  • نیلوبلاگ

    این شهر، شهر واقعی منه، شهری که از نوزادی کودکی نوجوانی جوانی و تا دوسال پیش توش بودم. تو خیابوناش کوچه هاش کوه و درختش ردی از خودم میبینم و باید ببینم.. چطور نمیبینی؟ ادماش همزبونای منن. تنها زبانی که بلدی تنها زبانی که میتونی حرف بزنی.. چطور غریبی؟ دیشب اینو باخودم تکرار میکردم ولی اروم نمیگرفتم. غربت تمام وجودمو پر کرده بود.. گفتم لعنتی تو مال اینجاهم که نیستی مال هیچ جا نیستی که، شهر به شهر دیدی که مال هیچ جا نبودی... استرس داشت منو از پا در می اورد، تو خیابون یهو یاد چشمای پوچی، زاقول، ماما...

    ادامه مطلب