دیشب اینو باخودم تکرار میکردم ولی اروم نمیگرفتم. غربت تمام وجودمو پر کرده بود.. گفتم لعنتی تو مال اینجاهم که نیستی مال هیچ جا نیستی که، شهر به شهر دیدی که مال هیچ جا نبودی...
استرس داشت منو از پا در می اورد، تو خیابون یهو یاد چشمای پوچی، زاقول، مامان نازلی، نازلی،یاد پاهای تیزو، یاد پس کله ی تیزو یاد شنگولی و شبدر و سنگی یاد اونا افتادم.. احساس غربتم یک ان رفت. وطن من جای من دل من مال اوناس. مال اونا که همزبونای واقعی منن. پس تنها زبونی که بلدم این نیست. من زبونای دیگه ای هم بلدم که فقط باهاش لغت نامه ننوشتن. دل من جاییه که اونا توش اروم باشن.. خوشحال باشن.. خوشبخت باشن. جزاین چیزی نیست برای ارامشم همین کافیه که خنده هاشونو ببینم و بفهمم.
چه بدبختی بزرگترازین که من دورم ازجایی که باید باشم. غربت همه وجودمو پرکرده.. ادما با همین یه زبونیو که بلدن و بلدم نمیتونن ارتباط برقرار کنن. اونا قلبشونو گم کردن. من قلبمو جا گذاشتم. همه بی قلب تواین خیابون راه میریم.
سایه سیاه شب...ما را در سایت سایه سیاه شب دنبال میکنید
برچسب: غربت,غربتي,غربت و تنهایی,غربت شعر,غربت داریوش,غربت سیاوش قمیشی,غربت ابی,غربت و دلتنگی,غربتي كلمات,غربتنا,
نویسنده:
بازدید: 9