
بیدار شدم و xa0صدای ماشینها و دستگاه بمن صبح بخیر گفتن... دنبال پوچم گشتم نبود... باید دیگه درختا و باغچه ی اون خونه و صدای گنجشکها و دریا و کوه های اطراف اون خونه و ابرا رو از یاد ببرم تا کمتر زجر بکشم.xa0 لعنت ابدی بر پدرومادرم...
ادامه مطلب
خیلی کار دارم. باید برم.. مثل همیشه شهر به شهر. انتخاب من هیچ بوده پوچ بوده. زندگیم راه خودشو رفته و داره میره. من خواستم دستم بگیرم زندگی گفت آزادم بذار.. ولم کن... بذار خودم ببرمت. تو محدودی نمیدونی کجا میری. فقط میتونی وسط رفتن باز نمونی. اگه ایست کنی خودت زجر میکشی و میمیری. اگه زنده ای پیش برو، نه، تو نه. تو نمیتونی زمام منو بگیری.تو هم افساری دست من نداری، میتونی بیای میتونی وایسی زجر بکشی. انتخاب تو اینجا فقط باخودته. دل بسپر بذار من ببرمت. تو نمیتونی منو ببری. اگه بتونی ببری و اصرار کنی ...
ادامه مطلب
پوچ، زاقول،نازلی، شبدر، سنگی،پیجولی،مامان نارلی، سپیدی... داره پاییز میشه... هواروشن شده و من نتونستم بخوابم. هرکدوم ازون اسما یه آتیشه روقلب سوخته م و یه چکشه به سر و دست ناتوانم.. ای وای به من ازین آوارگی و دل خون....
ادامه مطلب
تا نصف شب تو خیابون آواره، دلشکسته، نگران.. نازلی پشت در بسته، بچه هام در معرض آوارگی..من در معرض کلاهبرداری پدرم و مادرم... نه گذشته نه آینده نه کمی خوبی دیده فقط ارجهان جفا مال من بود... استرس .. استرس... حال بد... چه کنم چه کنم.... تنها چیزی که ته دلمو گرم کرد این بود که مامان نازلی با شکم گرسنه نخوابید، شاید برای اولین بار تو زندگیش...حتما برای اولین بار بود که بچه هاش شیر مقوی خوردند... دم صبح دیدم اولین صدای شبدرو. چقدر سرحال بود..xa0 در وسط اینهمه بن بست و وحشت این مث یه شعله نذاشت دلم یخ...
ادامه مطلب