تا نصف شب تو خیابون آواره، دلشکسته، نگران.. نازلی پشت در بسته، بچه هام در معرض آوارگی..من در معرض کلاهبرداری پدرم و مادرم... نه گذشته نه آینده نه کمی خوبی دیده فقط ارجهان جفا مال من بود...
استرس .. استرس... حال بد... چه کنم چه کنم....
تنها چیزی که ته دلمو گرم کرد این بود که مامان نازلی با شکم گرسنه نخوابید، شاید برای اولین بار تو زندگیش...حتما برای اولین بار بود که بچه هاش شیر مقوی خوردند... دم صبح دیدم اولین صدای شبدرو. چقدر سرحال بود..
در وسط اینهمه بن بست و وحشت این مث یه شعله نذاشت دلم یخ کنه... یه جیزی اون وسط سرما بود که نذاشت بمیره این دل... شکم مامان نازلی بود.. آره... فقط شکم اون بود...
گفتم برای اولین بار تو رندگیم سیگارو امتحان کنم. سرم داشت میترکید.. دلم چیزی میخاست که بهش بچسبم.. معتادش بشم.. چون دردا و بن بستای من تموم نمیشه حداقل اون باشه که یکم گولم بزنه... سبگارو روشن کردم دیدم پشت سرم یکی خداخدا میکنه تو ناخودآگاهش که خوشم نیاد و بندازمش...
دیدم و روشن نکرده خاموشش کردم. از بوش خوشم نیومد نخواستم کسی اذیت شه. ولی دیدم که قابلیتشو دارم بکشمش. روی خواستنم پا گذاشتم و گفتم که بعدا تنهایی محض اینکارو میکنم و بعد نوع سیگارمو انتخاب میکنم.
دوستم هم تا فهمید میخام بکشم گفت نه... گفت ریه ی تو خیلی حساسه...
اره حساسه...
همه تلاش میکنن عمر بیشتری کنن یا با مرگ مبارزه کنن.
من ازین دنیای گه زده خستم. انگار تو جهان مردگان فقط من بودم که زنده بودم. یه زنده ی طبیعی یه عاشق یه کسی که نذاشت حساش رنگ بگیره یه کسی که نذاشت زنده بودن مصنوعی و این مردنا دامنشو بگیره...
من زنده بودم و چون از حق زندگی محروم بودم بیش ازحد زجر کشیدم. روش من آهسته و تدریجیه.وقتی مرگ تدریجی بیاد حتی اونی که عاشفته متوجه نمیشه، حتی اونم شاید خسته بشه بگه اه... پس تو کی میمیری..، چرا مرگت اینهمه طول کشیده؟
یاد مامان بزرگم که قبل از من تنها بدبختی بود که پرزندگی بود بخیر. خیلی منتظر مرگش بودن. وقتی هم سکته کرد و داشت با مرگ میجنگید بالای سرش می اومدن و بهم میگفتن بسه دیگه عمرشو کرده..
اون مث کسی شده بود که از اینکه زنده مونده بود شرمنده ی همه بود. اخرش تو چشاش دیدم که تصمیم گرفت دست برداره از مبارزه... هرچی التماسشو کردم اشک ریختم و گفتم بخاطر من بمون. من تو دنیا غیر تو کسیو ندارم...دیدم که دلش سوخت برام.. اما خستگیش بیشتر بود.، اما قاتلا دورشو محاصره کرده بودن. حتی اگه میخواست نمیخواستن نمیذاشتن...
من هنوز تو این باورم مامان بزرگ زنده زیرخاک رفت، خودم دیدم که چشماش زنده بود پرده ی مرگ نداشت، اونا خیلی بیقرار مرگش بودن اونو زنده بردن قبرستون.
عاقبت منم وسط اون قوم همین میشد. از وحشت اینهمه سیاهدلی تصمیم گرفتم جایی بمیرم که نفهمن. مادر متظاهر کثیفم رو قبرم که بیاد کابوس بزرگمه. و اون کارگزار کلاه بردار که اسمشو گذاشته پدر. این دونفر هرگز به من خوبی نکردن. از وقتی خودمو شناختم و از همون دوسالگی کارهای زشت و ستمهاشون تو ذهنم مونده تا الان که هنوز ولم نمیکنن. میخواستن ازبینم ببرن و نقشه های منفورانشون حالمو بد میکنه. مادرم سالها مثل یه دشمن درجه یک تلاششو کرد. اول با دورویی توخونه هیچ حقی برام قایل نبود ولی برای مردم و فک وفامیل نمایش یک مادر دلسوزو اجرا میکرد... همه هم باورشون میشد منم که فک میکردم بدبخت روانیه و دلم میسوخت قبول میکردم کمکش کنم تا حرفاش مورد قبول باشه. حتی واسه اینکه دروغ نگفته باشه منو با فشار و وسیله قرار دادن عشقی که به خواهرزادم داشتم به دکتر برد و برای دکتر چیزهاییو گفت که من نداشتم. نمیذاشت من حرف بزنم. اینهمه سکوت و پذیرش بود که کارمو ساخت. بزور بیست تا قرص میریخت تو حلقم بخاطر اینکه میگفت ما باید وقتی خوابیم هم تلویزیونو روشن و صدادار نگه داریم و این نباید اذیتت کنه باید عادی باشه. من بیست تاقرص خوردم چون اونا زحمت نمیکشیدن صدای تلویزیونو کم کنن.این چیزی نبود اونها چنان دخالت میکردند که هیچ چیزی خصوصی نداشتم حتی دستشویی رفتنم هم با آزار اونهاهمراه بود،دوران پرشکنجه ای داشتم که حتی نمیتونم بنویسم. سیاهدلایی که اسمشون مادروپدر بود با وجود من مخالف بودن چه برسه شخصیت من. چه برسه ارزو و خواسته.. اگر خدای نکرده میفهمیدن چیزیو دوست دارم یا دلم به چیزی گرم شده اون چیزو ازم دورمیکردن یا سرراه من سنگ میانداختن. میخواستن یا بخوابم یا بمیرم و اگه میرم پی زندگیم چنان اجیر مواجب اونها برم و ذلیل ودست پرورده باشم که فکرش بعد اون همه سال خشمم می یاره... اونها متحدانه عمل کردن و من تک وتنها... ای کاش قلبی نبود تو سینه ی من که اینهمه خودفریبی کنم که امکان نداره اینهمه دشمنی ناخواسته ست.. ولی افسوس به دل خوشبین و فریب دهنده ی من...
چرا؟ چرا؟ واقعا چرا؟ این سوال از دوسالگی تا الان بیجواب بود...
الان ولی فکر میکنم یافتم چرا رو... آدم ها دچار سرطان سیاهدلی شدن. دل سیاه مادرم دل سیاه پدرم... بی وجدانی اونها دقیقا مثل کسی هست که بی حکم اعدام میکنه و به این هم میباله که اینکارش درست بوده و حتی یه شب هم بیخوابی نکشیده... این رو جایی خوندم و کسی که نمیدونم و یادم نیست کی بود. اصلا هم مهم نیست که بدونم دقیقا کی بود چون زیادن این ادمها که میکشن و راحت هم میخوابن. من شک ندارم که هیچ کدوم معنی خوابو نمیدونن و نه معنی زندگی نه معنی مرگ...
اونها با حذف هرکس که خوششون نمی یاد روزگارو سپری میکنن و شب راحتم میخوابن ولی نمیدونن معنی راحتی چیه.
شبها درون گهواره ای فرو میروم و ماه به من سلام میکند
اگر نبود سراغش را ازستاره ها میگیرم و اگر نبودند ابرهای وحشی و مژده ی بادو باران نردبان منند تا پشت درخانه ی ماه
شب تکان میخورد و گهواره ام را بالا میبرد. ماه درآغوش من است و ستاره ها و ابرها و بادو باران آواز میدهند که خواب
بزرگترین آرامش است و رویا بزرگترین شوق برای زندگی
بیدار میشوم... عاشق مرگ عاشق زندگی
هردو پرشکوه.. هردو زیبا...
من باید سیگار آتش بزنم...
وقت رفتن از عشقی به عشق دیگر است.
سایه سیاه شب...
ما را در سایت سایه سیاه شب دنبال میکنید
برچسب: یک نفس ای پیک سحری,یک نفس باما نشستی خانه بوی,یک نفس,یک نفس هوای تو,یک نفس ای مرغ سحری,یک نفس تا خدا,یک نفس ای پیک,یک نفس تا زندگی,یک نفس باما نشستی,
نویسنده:
بازدید: 15